مير تقي الدين كاشاني

478

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

جايى مقيد گشته دل كز خويش هم دارد نهان * از من مپرس احوال را محرم ندارد راز او بيچاره ذهنى ناله‌اش راهى ندارد در دلى * با آنكه مىبارد اثر از نالهء ممتاز او * * * بگذشت در هوا و هوس روزگار ما * كارى نساختيم كه آيد به كار ما گفتى به هجر خو كن و از ما كناره گير * گويا چنين نبود در اوّل قرار ما افتد قيام ما به قيامت اگر نهند * از كرده‌هاى ما قدرى در كنار ما * * * شاهى كه ماه غاشيه گرد سپاه اوست * خورشيد سربرهنهء طرف كلاه اوست خوبان به دور دلبرىاش دست بر دلند * زين شيوه كافريدهء چشم سياه اوست جان چون برم ز گردش چشمى كه هر طرف * چندين هزار كُشته شهيد نگاه اوست من مىروم كه كشتهء بىرحمىاش شوم * گر زنده بازگردم از آنجا گناه اوست ذهنى مكن ز قاتل من خون او مخواه * در قتل من تأسف او عذرخواه اوست * * * اگر فروغ رخت پرتوى به طور دهد * تمام شعله شود تا به حشر نور دهد طلاى ده‌دهى او را رسد ز بوتهء عشق * كه دم فروخورد و تن در اين تنور دهد حكايتىست من و بزم عيش او هيهات * كجا به كوى توام بخت بد عبور دهد ز دوست مىطلبم در لباس آرزويى * ز همّتى كه به مستغنيان عور دهد * * *